تبليغاتX
دختر رَز

دختر رَز

آخ که چقدر دلم لک زده برای بازی وبلاگی!!۱

۱- اگر زندگی یک خواب باشد و من این حق را داشتم که با باز کردن چشمانم وارد زندگی واقعی شوم، دوست داشتم که بفهمم ظلم، ستم، بی عدالتی، بیماری  همش توهم بوده و تو زندگی واقعی اصلا وجود نداره.

۲- همه ی فلسفه ی زندگی در یک تصویر: زندگی بر افروختن سیگاری است به فاصله رخوتناک دو هماغوشی.

۳- قشنگترین آرزو و رویای بچگی : اینکه یک دستگاه داشتم که با فشردن هر دکمش میشد کاری انجام داد. دکمه 1: مشقام رو به تمیزترین شکل ممکن بنویس. دکمه2: سوالات امتحان اون سخت سختا رو فوری برام حل کن!! ....

۴- اگر میتوانستم به همه ی دنیا ۱ صفت یا توانایی بدهم: مهربانی

۵- بزرگترین تفاوت زن و مرد:  تو جامعه ما که خیلی تفاوتا بینشون هست. از کدوم بگم!!! ای ای ای ای!!!

۶- اگر قرار بود یک کلمه را از لغتنامه حذف کنم : دو رویی

۷- کسی که بخواهم ملاقاتش کنم : همسر آینده!!               

۸- اگر بتوانم یک سوال بپرسم و حتما جواب بگیرم:  بزرگترین اشتباهی رو که قراره در آینده به اون مرتکب بشم رو بدونم تا انجامش ندم .

۹- اگر قرار باشد از این دنیا بروم، با خودم یادگاری چی میبرم : یک CD پر از آهنگای شاد.

۱۰- قشنگترین جمله یا بیتی که بهش اعتقاد دارم: اگه چیزی رو از ته ته قلبت بخوای بهش میرسی، شک نکن

11-گر قرار بود اولين صفحه ي شناسنامه را من تنظيم كنم جز اسم و فاميل و نام پدر چه چیزی به آن اضافه ميكردم: فکر میکنم در همین حد برای شناسوندن افراد به جامعه کافی باشه. مثلا اگه اول شناسنامه از ذات هر کسی می نوشتن، تجسم کن شناسنانه یکی رو باز کنی توش نوشته خانم یا آقایX، ذات: بدجنس!!!.وای دیگه چه فاجعه ای میشد.

12- به نیمه ی عمرم رسیدم و حالا قرار است یک اسم جدید داشته باشم. اسمم میشود ؟ گیلانه!!! یک طورایی با این اسم حال میکنم.

۱۳- با "ماوس" و "درخت" و "سیاست" جمله بساز:. سیاست بسان درخت چنار پیر سالخورده ای است که ..........ای بابا نمیشه جمله ساخت!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:2  توسط نقره  | 

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند، آن ها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضا یل ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم مثلاً قایم باشک. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم می گذارم ، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن....یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند!

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد ، اصالت در میان ابرها مخفی گشت.

هوس به مرکز زمین رفت .

دروغ گفت به زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت.

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود، مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن شد. همه پنهان شده بودند جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب

نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و پشت یک بوته رز مخفی شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام  و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود. زیرا تنبلی تبلیش آمده بود جایی پنهان شود، لطافت، دروغ ، خیانت......همه را یافت جز عشق را.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

 دیوانگی شاخه چنگک مانند درختی را کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته با چشمان خونی بیرون آمد، شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند، او کور شده بود.

دیوانگی گفت: من چه کردم، من چه کردم ، چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد: ((تو نمی توانی  مرا درمان کنی ، اما اگر می خواهی کاری کنی ، راهنمای من شو.))

و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

حکایتی از کتاب محسن تنه کار
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط نقره  | 

بچرخ، بچرخ، حول خانه عشق

خانه عشق بسان محور جهان

و تو ای ذره ناچیزدر عالم، حول محور خود بچرخ

ای وجود تنها در خارج از این محور

به سمت آن رو و

 در سیل جمعیت سفید پوش محو شو

که در میان آن جمع باید تنها محو شد

باید از من بودن فاصله  گرفت و همه شد

بچرخ و سیراب شو ازلذت ذکر او گفتن

از اظهار بندگی کردن.

با اوسخن بگو ای اشرف مخلوقات

او می شنود ، او می شنود، او اجابت می کند پس بچرخ ، بچرخ و آیینه سان شو.

میچرخم و می رقصم و می نوشم از این جام

بیخود شده از خویشم و از گردش ایام

این عشق الهیست ، حق لایتناهیست


پ.ن:احسان جان ، رفتی و نوشته هاتم با خودت بردی؟
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:21  توسط نقره  | 



گریه را به مستی بهانه کردم           شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از دیده بر گرفتم            سیل خون به دامان روانه کردم

ناله دروغین اثر ندارد               مرده بهتر زان کاو هنر ندارد
شام ما چو از پی سحر ندارد       گریه تا سحرگه من عاشقانه کردم

دلا خموشی چرا                  چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز           توپرده پوشی چرا

راز دل همان به نهفته ماند              گفتنش چو نتوان گفت نگفته ماند
فتنه بهتر یکچند خفته ماند                گنج غم بر دل خزانه کردم

باغبان چه گویم به ما چها کرد                کینه های دیرینه بر ملا کرد
دست ما ز دامان گل جدا کرد                  تا به شاخ گل یکدم اشیانه کردم

دلا خموشی چرا                      چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز توپرده پوشی چرا

شاعر :عارف قزوینی
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:28  توسط نقره  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


من هم همراه با پریزاد عزیز و بقیه دوستان با این سکوت سبز اعتراض خود را به وقایع این چند روز اخیر اعلام میدارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:48  توسط نقره  | 

......من باز هم  خدا را در دانه های تسبیح مادرم خواهم دید و از او خواهم خواست تا ماندن مرا تمهیدی برای رفتن به میهمانی قصر نور گرداند، من خواهم ماند و مسیر تجسم پرواز را در آسمان نمایان خواهم ساخت آنگاه به پشت حوصله نورها خواهم رفت، شاید آن روز آرامش دستان خالی را از پس اضطراب دستان پر در یابم.

پ.ن1: تقریباً یک هفته و نیم من نتوستم  وارد بلاگفا بشم یعنی مشکل اینترنتی داشتم.

.ن2:یعنی فردا چه میشود و برنده میدان که خواهد بود؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 23:50  توسط نقره  | 

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.

من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم

من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم

استادمحمد صالح علا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:3  توسط نقره  | 

در دلم چیزی هست!

یک حس غریب!

در این ماه سبز!

دل من با عطر بهار نارنج معطر شده است!

گاه از آن می روید، یک شاخه!

و زهر سرشاخه ، شکفد یک گل نور!

نوری از عشق و امید!

 

دل من پر رویاست!

دل من پر غوغاست!

با دل پر غوغا می کنم زمزمه ای!

(زندگی خالی نیست، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

آری، آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:7  توسط نقره  | 

بهار که  اومد  و دعای یا مقلب القلوب خونده شد منم تصمیم گرفتم با تغییر و تحول طبیعت تغییر کنم چرا که:

 تا چند چو یخ فسرده بودن

در آب چو موش مرده بودن

چه درد سرتون بدم  با خودم گفتم  امسال ال می کنم وبل ، فلان میشم و بهمان، خلاصه تا آخرسال برای خودم کلی برنامه چیدم که باید حتماً بهشون عمل کنم.البته برای این برنامه یکساله یه شرط گذاشتم، اول یک کار راحت و بی دردسر پیدا کنم بعدش به همه برنامه هام میرسم!!!آره دیگه آدمای تنبل بسان نقره خانوم میمونن که سعی می کنن برای انجام ندادن کاراشون یک دلیل الکی بیارن!!!

ای دل ارعشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

 خلاصه پانزدهم فروردین شد شانزدهم !! شد هفدهم......شد اول اردیبهشت!!  تا رسیدیم به ششم اردیبهشت!!! و من نتونستم  به شرط اولیه برسم و  واقعا احساس کردم اگه وضعیت به همین روال پیش بره اعصابم حسابی خرد میشه!!

دوش با من گفت کاردانی  تیزهوش

از شما پنهان نباید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر کارها کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

.پ.ن1: نقره جان بس کن دیگه، از حال لذت ببر

پ.ن2:نمیدونم چرا یاد این شعر معین افتادم: ای دل بلا ، ای دل بلا، ای دل بلایی    ای دل سزاواری که دائم مبتلایی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:52  توسط نقره  | 

تیک!.........تاک!..........تیک!...............تاک!

عروسک!، بستنی!، شکلات!، شهربازی!

تیک تاک تیک تاک تیک تاک

شب، روز

بهار، تابستان، پاییز، زمستان!

تیک تاک تیک تاک تیک تاک

زمستان، بهار، تابستان، پاییز!

کنکور، درس، دانشگاه!

.

 

.

تیککککککککککککک!!تاااااااااااااککککککککککک

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...............

ت                       ی             ک

پدر؟!

تیک تاک، تیک تاک، تاپ، تاپ، تاپ، تاپ

او کجاست؟پس چرا نمی یاد؟

تیک!

تاک !

تیک!

تاک!

تیک!

آخ فردا 15 فروردینه!! باید برم سر کار!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 23:46  توسط نقره  |